وحدانیت خدا در سوره توحید

 

شاید اگر نبود کلام الهی جز همین سوره و همین 4 آیه مختصر؛ برای اهل بینش و بصیرت کافی بود که کل پیام پیام الهی را دریابد و رهنمون شود.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قل هوالله احد............(1)

 

الله الصمد................. (2)

 

لم یلد و لم یولد.............(3)

 

ولم یکن له کفوااحد... (4)

 

 

بنام خداوند بخشایشگر مهربان

 

بگو او خدای یگانه است...............(1)

 

خدای بی نیاز است....................(2)

 

نزائیده و زائیده نشده..................(3)

 

و هیچکس کفو و همتای او نیست.(4)

 

سوره توحید:

 

از سوره های کثیر الاسم بوده که قریب به 14 اسم برای آن ذکر شده است که عمده ترین و معروفترین آنها عبارتند از:

 

1- توحید – در خصوص وحدانیت خدا نازل شد.

 

2- اخلاص – به معنی خالص ساختن و خالص کردن است، زیرا خدای خویش را از تمامی آرایه های شرک پیرایش کرده و خالص خدا را معتقد میشویم.

 

3- اساس – چون توحید از پایه ها و اساس دین است.

 

4- تجرید – به معنی تنها و مجرد ساختن، چونکه در سوره خداوند را از تمامی آثار مادیت تجرید میکند.

 

5- تفرید – از ریشه " فرد" بمعنی فرد و واحد دانستن خداست.

 

6- معرفت – چرا که در شناخت و معرفت صفات خداوند نازل شد.

 

7- مقشقشه – بمعنی مبرا داشتن و دوری کردن، عقیده آدمی را از هرگونه شرک دور میکند.

 

8- صمد – این کلمه در دومین آیه سوره آمده و خداوند را بی نیاز از مظاهر شرک و دوئیت و مادیت و... میشناساند.

9- برائت – زیرا عقائد آدمیان را از تمامی اوهام و خرافات و انحرافات مبرا و پاک میسازد.

 

10- نجات – گفته اند که عقیده به متن سوره ( اخلاص و توحید ) انسان را از آتش حهنم نجات می بخشد.

 

سوره توحید دارای 4 آیه 15 کلمه و 47 حرف میباشد. ( بعضی ها این سوره را 5 آیه ای میدانند، چونکه " لم یلد " را یک آیه و " لم یولد " را آیه دیگر و مستقلی محسوب میکنند )

 

کل تعداد نقطه ها......... 14 = 4 + 10

 

یک سوره با 4 آیه....... 14

 

تعداد نقطه های متن سوره........ 10 = ( 5 + 1 ) + 4

 

7 + { ( 4 + ( 5 + 1 ) + 4 ) }

 

تعداد کل نقطه ها = 14

 

میانگین تعداد حروف هر آیه.......... 75/11 = 4 تقسیم بر 47

 

میانگین تعداد کلمه در هر آیه......... 75/ 3 = 4 تقسیم بر 15

 

میانگین تعداد حروف درهرکلمه...... 33331/3 = 15 تقسیم 47

 

این نشان میدهد که سوره با کلمات قصار و کوتاه نازل شده است و همچنین جملات یا آیات مختصر؛ لذا بایستی از سوره های قصار قرآن باشد.

 

از سوره های مکی بوده که بطور یکجا ( نه پراکنده و بتدریج ) نازل شده است.

 

به لحاظ ترتیب جمع آوری ( و شماره در قرآن ) یکصدودوازدهمین سوره و از جهت ترتیب نزول بیست و دومین سوره که قبل از نجم و بعد از ناس نازل شده است.

 

یک نکته جالب توجه اینکه خداوند تبارک و تعالی بعد از آنکه قرآن را برای تمامی " ناس " مردم – فارغ از هر سنخ و جنس و طبقه و نژادی که هستند – نازل کرده است و هشدار میدهد که به من ( یعنی خدای ناس ) پناه ببرید ( از جهت نزول آیات ) سوره توحید را نازل میکند که میخواهد بفرماید؛ من که خدای شما " ناس " هستم؛ کسی هستم که احد و واحد و صمد و نزائیده و نزاده و بی همتایم؛ باین کس پناه ببرید. یعنی بعد از هشدار و آگاهانیدن؛ معرفی میکند که به چه موجودی و با چه صفاتی باید پناهنده شوید. چرا که وقتی بشر؛ راه گم کند برای تامین خویش به بت؛ دخان و هر چیز دیگری پناهنده شده و میشود.

 

از یک جهت وقتی که به کل پیام الهی توجه کنیم و یا در واقع به متن اصلی پیام تمامی انبیاء تامل داشته باشیم، بروشنی در می یابیم که اس و اساس و عصاره کلام آنها؛ دعوت بتوحید و یکتاپرستی است. و زدودن آثار شرک و دوئیت و چندیت از عقائد بشری. با این توجه بروشنی اهمیت و ارزش سوره توحید یا اخلاص معین و مشخص میشود که در واقع شاید کل قرآن در این 4 آیه خلاصه شده باشد و بی جهت نیست که آنهمه فضیلت در آن بیان نموده اند. شاید اگر نبود کلام الهی جز همین سوره و همین 4 آیه مختصر؛ برای اهل بینش و بصیرت کافی بود که کل پیام پیام الهی را دریابد و رهنمون شود.

 

شنیده ام که در روایتی آمده؛ خواندن سه(3) مرتبه این سوره ارزش قرائت کل قرآن را خواهد داشت. یعنی علت 3 بار خواندن را یا همان ارزش گذاری یک سوم هربار قرائت به نسبت کل را؛ بدینجهت دلیل آورده اند که چون قرآن مشتمل بر سه بخش: 1 – توحید و خداشناسی (عقائد) 2 – احکام و قوانین 3 – تاریخ و سرگذشتها میباشد. لذا مساله توحید ثلث مطالب قرآن است و ارزش یک سوم قرائت؛ که سوره توحید بخش اول یا همان ثلث قرآن را در بر دارد. بنابراین خواندن سه بار آن مساوی با خواندن کل قرآن است.

 

فقها نیز با استناد روایاتی که در فضیلت سوره توحید ذکر شده است غالبا در فتوای خود امتیازاتی را برای آن در مقایسه با دیگر سوره ها قائل شده اند:

 

اولا – اینکه چنانچه نمازگزاری بعد از سوره حمد شروع به قرائت توحید نماید نمیتواند قبل از اتمام سوره آنرا رها نماید و مشغول خواندن سوره دیگری شده ولی چنین حکمی در مورد دیگر سوره های قرآن وجود ندارد، مگر سوره کافرون.

 

ثانیا – چنانچه یک سوره در هر دو رکعت نمازی خوانده شود کراهت دارد ولی سوره توحید از این کراهت مستثنی است یعنی میتوان در تمام رکعات نماز پی در پی آنرا قرائت کرد.

 

ثالثا – مستحب شده است که در هر نماز یومیه بعد از حمد لااقل یک سوره توحید خوانده شود تا هیچ نمازی از سوره توحید خالی نباشد.

 

در شان نزول این سوره گفته اند که عده ای از مشرکان و بت پرستان با مراجعه به پیامبر (ص) ضمن توصیف الهه های خود که از سنگهای گرانقیمت مثل طلا و نقره بود؛ در خواست کردند که خدائی را که او تبلیغ کرده و به آن فرا میخواند را توصیف کند. یا محمد(ص) " صف لنا ربک " وصف کن برای ما پروردگارت را؛ لذا سوره توحید نازل شد که در 4 آیه مختصر تمامی اوصاف اله حقیقی را توصیف نموده است.

 

قل هو الله احد

 

بگو همو الله یگانه است.

 

در زبان عرب چنانچه بخواهند به مضمون یک جمله ای ( بعد از کلمه ای ) اهمیت و نهایت توجه را بدهند، از " هو " استفاده میکنند. یعنی گوینده سخن قصد اهتمام فوق العاده ای به محتوای جمله را در ادامه داشته باشد. اگر میفرمود " قل الله احد " یعنی کلمه " هو " را نمی آورد چنانکه در آیه بعدی یعنی " الله الصمد " نیاورد، منظور رسانده نمیشد؛ یعنی بگو خدا یگانه است هم، همان معنی را می داد ولی برای تاکید؛ توجه و اهتمام و عطف توجه خاص به اینکه چه چیزی میخواهد بگوید یا از چه چیز یا کسی میخواهد بگوید؛ کلمه " هو " که بمعنی " همو " یا " او " ست را آورده است.

 

کلمه مقدسه " الله " نیز اسم خاص خداوندی است. " احد " یک صفت است از ریشه " وحدت ". البته چنانچه بخواهیم از طریق معنی لغوی به متن پی ببریم؛ در اینجا تا حدود زیادی بدور خواهیم افتاد. بقول شاعر:

 

معانی هرگز اندر حرف ناید

 

که بحر قلزم اندر ظرف ناید

 

همانطور که کلمه " واحد " وصفی از ریشه وحدت میباشد و این دلالت میکند بر کثرت؛ چون وقتی گفته میشود واحد؛ یعنی " یک " و عدد لازم می آید و پس ناچارا دو؛ سه و..... نیز بایستی داشته باشیم؛ یعنی موجودیت " واحد " به نوعی وابسته به موجودیت غیر واحد میباشد و این با ذات احدیت حق تعالی منافات دارد. لذا در زبان عرب برای بیان یگانگی که لازمه اش کثرت نباشد از کلمه " احد " استفاده میشود. یعنی وقتی گفته میشود او " احد " است؛ از جهت منطق ادبی ضرورت وجودی ثانی و ثالث برای این یکتا و یگانه متصور نیست. لذا " احد " یعنی یگانه هم در خارج از ذهن و هم در داخل و متن ذهن. مهم این است که بدانیم و معرفت داشته باشیم و خداوند را یگانه عددی ندانیم. این یکی و یگانه بودن از جهت ریاضی نیست؛ چرا در ریاضی یک گفته میشود؟! چون دو یا سه و... نیست.

 

 

 

مرحوم علامه طباطبائی در ج 20 ص 886 تفسیر المیزان در بیان معنی احد میفرمایند:

 

"... مثالیکه بتواند تا اندازه ای این فرق را روشن سازد؛ اینستکه وقتی میگوئی: ( احدی از قوم نزد من نیامده ) در حقیقت هم آمدن یک نفر را نفی کرده ای و هم دو نفر و سه نفر ببالا را؛ اما اگر بگوئی: ( واحدی از قوم نزد من نیامده ) تنها و تنها آمدن یک نفر را نفی کرده ای و منافات ندارد که چند نفرشان نزدت آمده باشند. و بخاطر همین تفاوت که بین دو کلمه هست؛ و بخاطر همین معنا و خاصیتی که در کلمه ( احد ) هست، می بینیم این کلمه در هیچ کلام ایجابی بجز درباره خدایتعالی استعمال نمیشود( و هیچوقت گفته نمیشود جاء نی احد من القوم – احدی از قوم نزد من آمد)..."

 

الله الصمد

 

خداوندی که هیچ نیازی ندارد در حالیکه دیگران ( همگی ) باو نیازمند و محتاجند. این " صمد " یک صفتی است که بصورت مطلق آمده است و در واقع باین معنی رائج بکار برده میشود که: " موجود، فرد، کسی که به جهت بزرگی ( از روی بی نیازی ) وضعیتی دارد که غیر از او جملگی ( هر چه و هر که بتصور در آید ) – چه در خارج از ذهن و چه در درون ذهن – در مطلق نیازمندی هاشان، خواه و ناخواه بسوی و سمت او قصد و رو میکنند؛ در حالیکه اعتماد کامل به چنین موجودی دارند ".

 

عجب معنی بلند و پر رفعتی دارد این " صمد " ! وقتی گفته میشود: " الله الصمد " و خداوند را به " صمدیت " وصف میکند؛ یعنی میگوید خدائی که جملگی موجودات، با اعتماد کامل برای حوائج خویش باو رجوع میکنند. یک معنی دیگر هم دارد و آن اینکه چون صمد رافع حوائج جملگی است، پس واجد تمامی صفات کمالیه اعم از قدرت، حکمت، و... نیز هست، پس در ضمن توصیف مرجوعیت الله، برای رفع حاجات مخلوقات؛ آنهم در کمال اعتماد مخلوقات و روی کنندگان بدو؛ این مفهوم را میرساند و یا در خود مستتر دارد که این موجود ( الله ) لامحاله بایستی ( و لازم می آید ) که خود بی نیاز از ( هم ) مخلوقات و ( هم ) نوع نیازهائی که تصور میشود( و مخلوقات متناسب با نوع حاجاتشان دارند ) میباشد. یعنی خداوند نه نیازی ( البته خداوند صمد ) به غیر خود دارد و نه اصولا نه هیچ نیاز یا حاجتی به چیزی دارد. صمد مطلق است. سرشار از بی نیازی است. منبع فیاض بی نیازی است؛ اصلا عین بی نیازی است.

 

خلاصه اینکه معنی آیه تنها این نیست که خداوند بی نیاز از مخلوقات است( توجه شود )، بلکه اکمل مطلب آن است که معنی کنیم که اصولا او هیچ نیازی ندارد که جای طرح بحث نیاز بدیگران مطرح باشد! بنظرم می آید که یکی از صفات ممتاز و اعلای خداوند همین " صمدیت " او باشد و چه باشکوه ! لذا شایسته است که هنگامه دعا و نیایش و بیان حاجات، حتما خداوند را با این صفت " صمدیت " فراوان ذکر نمائیم تا انشاء الله روا شود.

 

اینکه فرمود " الله الصمد " و صفت صمدیت را با " ال " آورده است؛ قصد این بود که منحصرا صمدیت را به الله نسبت تام و تمام دهد. این الف و لام نسبت و تاکید میباشد؛ یعنی اینکه تنها از طریق اوست که بی نیازی است و نیازمندان و نیازمندیها باید بسوی او و از طرف او رفع شوند.

 

چرا در آیه اول فی المثل نفرمود که " قل هو الله الاحد " ؟! و در آیه دوم این الف و لام را آورده و فرمود " الله الصمد "!؟!

 

یک معنی روشن همان بود که قبلا ذکر کردیم، یعنی کلمه " احد " با توجه به معنی ذاتی اش، بر غیر خدا نمیتواند اطلاق شود و مطلقا درباره خداوند وصف میشود و لاغیر.

 

نکته دیگر در بیان معنی آیات ذکر شده این است که لفظ مبارکه " الله " تکرار شده است. چون نفرمود " قل هوالله احد و الصمد " ! که همان معنی را میداد.

 

یک دلیل این تکرار میتواند این باشد که هر آیه بطور مجزا و مستقل؛ یک معرفت تام میدهد. یعنی خداوند را هم میتوان با " احدیت " و هم با " صمدیت " شناخت. یعنی هم با " قل هوالله احد " خدا را خواهی شناخت و هم اگر بگوئی " الله الصمد "!

 

نکته دیگری که بنظر میرسد، این است که منظور از " قل " در ابتدای آیه اول؛ صرفا گفتن با لفظ و یا صرف گفتن، نباید باشد؛ گرچه نوعی امر است به گفتن و این درست است،اما میتواند معنی شنیدن به مفهوم " بپذیر " را هم بدهد! که چنین مرادی، بذهن       می آید. وقتی میفرماید و امر میکند که بگوی؛ یعنی " شهادت بده ". لازمه دادن شهادت، گواهی عقلی وقلبی است. تا آدمی در قلب و ضمیرش چیزی را نپذیرد، نمی گوید " یعنی اقرار نمی کند ". اگر صرف گفتن با لفظ مراد باشد که میتوان علیرغم انکار قلبی اقرار لسانی هم داشت! منظور از " قل " بنظرم بایستی، " شهادت " دادن باشد، یعنی؛ بشنو؛ بپذیر و بگوی !

 

اینکه امر میکند که بگوی؛ هم میتواند امر برسولش باشد؛ هم بخود و هم بمردم بگوی؛ و هم میتواند به رسول باطنی ( که در اینجا مخاطب؛ فرد فرد انسانهایند )، به همان مفهوم گفتن که در بالا شرح دادیم باشد. وگرنه مراد حضرت احدیت به گفتن زبانی مخاطب که تکوین نمی یابد !

 

خداوند متعال در این مقام امر؛ قصد زبان آموزی ندارد که بخواهد به مخاطبش گفتن یک کلمه را بیاموزد، بدینمعنی که ساختمان کلمه را تدریس کند! و سپس امر کند که " قل " !

 

معانی دیگری را هم بعضی از مفسرین در بیان معنی صمد نقل کرده اند که فعلا در این مختصر نمی آوریم. اما یک نکته و معنی را که در واقع شآن تفسیری نسبت به آیه یا آیات ( دو آیه ) بعدی دارد، ذکر می کنیم و آن اینکه " صمد؛ به معنی " چیز تو پر، بطوری که درونش خالی نبوده و چیزی در درونش از خورد و خوراک و خواب و بیداری و زاد و ولد و... وجود نداشته باشد " هم میباشد. اگر چنین تعریفی از کلمه " صمد " که یک صفت فعلی است، مقرون به صحت باشد، بایستی گفت این معنی فی الواقع تفسیر آیات:

 

لم یلد و لم یولد.......

 

و لم یکن له کفوااحد؛ خواهد بود. یعنی موجودی زاینده بطوریکه موجود دیگری از او متولد شود نیست ونیز خودش از کسی یا چیزی متولد و زائیده نشده ( لم یولد ) یعنی فرزند کسی نیست. اول میفرماید که فرزند ( زائیده ) ی ندارد – لم یلد – و بعد میفرماید که فرزند ( و زائیده ) کسی دیگر نیست. یعنی پدر و مادری ندارد. و نیست هیچکس در همتائی ومانندی او !

 

" ولم یکن له کفوا احد "

 

آیه آخر در تتمیم و تکمیل آیه قبل از خودش میباشد. وقتی اصل زاد و ولد را نفی میکند؛ باید اینکونه بیاید که یگانه و بی همتاست. چون انسان یا هر موجود دیگری با زادن و زائیدن دارای مانند وشبیه و همتا خواهد شد.

 

نکته ظریفی که در اینجابذهن خطور میکند اینکه؛ منظور از زادن؛ صرف فرزند آوردن؛ شاید نباشد ( گرچه یک معنی آن این است ) بلکه " یلد " میتواند بمعنی جدا شدن ذره ای از وجود یک موجود هم باشد، که در اینصورت لازم می آید ترکیب و تجزیه و کثرت و..... که با واژه " لم " این حالت را از خداوند متعال نفی و سلب میکند.

 

حتی در بین معتقدین بخداوند در بعضی از پیروان ادیان هم نوعی ثنویت و تثلیث را قائل هستند، این آیات در جواب و پاسخ بدانها نیز میباشد. در مسیحیت که حضرت مسیح (ع) را بعضی ها فرزند خدا؛ یا در پیروان بعضی از دیگر ادیان؛ فرشتگان را فرزندان حضرت باریتعالی میدانند، با این آیات بطور کامل تمامی این اعتقادات شرک آمیز را نفی و نسخ میکند. البته این اختلاف در معتقدین به خداوند در بعضی از ادیان فی الواقع در ذات خدا نیست که همگی بالاتفاق، واجب الوجود – خداوند – را در ذات، بلاشریک میدانند، بلااستثناء. حتی کفار که قائل به یک واجب الوجودی در نهایت هستند؛ اما در فعل یا عمل و تدبیر، اختلاف هست و لذا مشرک شده اند. که همان قائلین به داشتن پدر؛ مادر و فرزند و شبه آن برای خدا، میباشند. نوعی شرک در فعل یا تدبیر، این است که؛ عده ای معتقدند که خداوند تدبیر بخشی از امور عالم را و یا حتی تدبیر امور عالم را در بخشی از مناطق؛ به موجودی خاص مثل یک فرشته خاص یا..... سپرده است و این موجود ( غیر خدا، فی المثل فرشته ) مستقلا، با اختیارات تامه، تمشیت امور را در آن حوزه بعهده دارد و خداوند خود را کنار کشیده و نقشی در آن ندارد.

 

یک نکته ظریف دیگر هم بذهنم آمد و آن اینکه شاید عده ای در عقیده قائل به چنین نقشی برای موجودی ( غالبا آسمانی مثل فرشته ) هستند، که چنین است؛ اما عده ای عملا – ولو اینکه در لسان یا حتی عقیده چنین چیزی را نگویند و حتی قبول نداشته باشند – چنین نقشی را برای خود یا فردی ( یا افرادی ) از دیگران - غیر خدا - قائل هستند؛ سطح، نوع و مرتبه و حدود اختیارات این – در واقع الهه های غالبا زمینی – متفاوت است. بعضا اختیارات تفویض شده - البته بزعم آنها - [ حتی جدای از عمل، عده ای چنین عقیده ای را هم در شیوه حکومتی دارند ] در سطحی نزدیک بخدا؛ برایشان میباشد که فی المثل معتقدند که فردی حق حیات و ممات بر خلق الله را دارد. البته این حق را، اعتقاد دارند که از جانب خدا تفویض شده است. ما قصد بسط این بحث را در اینجا نداریم و فقط به این اشاره اکتفا نموده ایم که این حالت - البته در جای خود - نوعی سلب اختیار از خداوند قادر متعال و نیز نوعی شرک و اعتقاد قلبی و عملی به ثنویت یا تثلیث در فصل و تدبیر خداوندی است. مباحثی مانند:

 

آیا خداوند چنین تفویض هائی را دارد؟! آیا اگر بلی، این تفویض در اختیار و تصمیم گیری است یا صرفا در اجراء؟! مستندات آن کدامند؟! آیا با توجه به اصل اختیار آدمی – تفویض شده از سوی خداوند ( تفوض عام ) - نقش ناس ومردم در این اختیارات، چه در مقام تصمیم گیری و چه در مقام اجراء در چیست؟! و تا چه اندازه است؟! آیا اصولا انسانها – ناس – نقشی در تعیین سرنوشت خویش – اختیارات تفویض شده از جانب خداوند – دارند یا خیر؟! هم در جنبه فردی و هم در جنبه اجتماعی ؟! و...سوالاتی از این دست از جمله موارد مهم و حساسی است که بایستی با تدقیق و تحقیق و تاملهای فراوان و مستند بدانها پی برد.

 

از جمله موضوعات اینکه آیا خداوند به پیامبران خویش چه میزان اختیار داده است؟! و آیا پیامبران برای بعد از خود چه تمهیداتی را اندیشیده اند؟! مفهوم ولایت در قرآن کریم بعنوان یک موضوع محوری و مهم و کلی در این سلسله مباحث بعنوان یک پژوهش قرآنی پیشنهاد میشود. پژوهش نه از جایگاه و موضع خاص سیاسی و اجتماعی و طبقه ای بلکه از جایگاه یک محقق واقعی و بیطرف که صرفا نظرش کشف حقیقت فارغ از اینکه به موقعیت و جایگاه حزب یا گروه یا طبقه ای، لطمه بخورد یا نخورد؛ مراد ماست.

 

از جمله مطالب قابل بحث در این سوره شریف این است که؛ نفی ثلاثه 1- نفی زادن 2- نفی زاده شدن 3- نفی " کفو "؛ در اصل آیه " قل هو الله احد " وجود داشته و بیان این صفات سلبیه فرع بر احدیت خداست. یعنی ضرورت احدیت خداوند؛ نفی ثلاثه فوق را نیز شامل میشد. ولی در ارتباط با صفت " صمدیت " خداوند؛ این فرعیت، قریب تر بذهن می آید.

 

متفرع بودن نفی ثلاثه مذکور بر صمدیت خداوند، مستقیم و روشن است؛ زیرا اولا؛ خداوند نمی زاید. چون زائیدن لازمه مرکب بودن است. یعنی چیزی – بهر شکل ممکن – از موجود جدا شود. این یعنی اینکه آن موجود؛ بسیط نبوده و دارای اجزاء است. داشتن جزء یعنی نیاز به جزء برای موجودیت. و چون خداوند " صمد " است، بی نیاز است و تمامی احتیاجات حاجتمندان منتهی باو میشود. لذا خداوند نمی زاید و اصلا تصور زائیدن خداوند محال است و در تنافی با " صمدیت ".

 

ثانیا؛ خداوند زائیده نشده و این نفی؛ فرع بر صمدیت است، به جهت اینکه موجود زائیده شده بدون احتیاج به زاینده، متصور نخواهد بود، این یعنی تضاد آشکار با " صمدیت ".

 

ثالثا؛ چرا بی کفوی بعنوان صفت سلبیه ای فرع بر صفت افعالی صمدیت خداوند است؟

 

بر فرض داشتن کفو، مستلزم به این است که در ذات و فعل مستقل باشد. در غیر اینصورت همتائی و کفو بودن معنائی ندارد و بروشنی معلوم است که منافی صمدیت است. حتی آن همتای فرضی که تصور نمائیم فی الواقع نیازمند خداوند است؛ یعنی محتاج همتای خود در آن عملی که کفو فرض شده؛ با این حساب بقول مرحوم طباطبائی: خداوند صمد علی الاطلاق است.

 

تعابیر دیگری نیز برای کفو بودن آورده اند. از جمله اینکه منظور از " کفو " همسر میباشد؛ این تعبیر بویژه از آنجا که آیات قبلی را در نزادن و نزائیده شدن؛ فرزند و پدر و مادر معنی کنیم؛ مصداق پیدا میکند. یا حداقل چنین تصوری را تقویت مینماید. البته صحیحتر چنین بنظر میرسد که بگوئیم؛ خداوند از تمامی مصادیق کفویت بری است. ازجمله داشتن همسر. زیرا کلمه کفو بنوعی عام آمده و دلالت بر تمامی مصادیق کفویت دارد.

 

• نهج البلاغه: الاحد لا بتاویل عدد..... احد است اما نه بتاویل عدد.

 

• نقل است از امام جواد (ع) که در معنی " صمد " فرمودند: به معنای سید مصمودالیه است. یعنی بزرگی که تمامی موجودات عالم در حوائج کوچک و بزرگ باو مراجعه میکنند و محتاج اویند. (( اصول کافی به سند خود از داوودبن قاسم جعفری... /ص 894 المیزان ج 20 ))

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٥ توسط سامان چام | نظرات()
وحدانیت خدا در سوره توحید
درباره وبلاگ

Honored through the blog, which can be associated with Hmfkranm in all parts of the world who hope to handle this important work Copyright Lvlyk Allhm Alfrj Pray beg مفتخرم که میتوانم از طریق وبلاگ با همفکرانم در تمام نقاط جهان در ارتباط باشم امیدوارم بتوانم از عهده این کار مهم برآیم . اللهم عجل لولیک الفرج التماس دعا
پست الکترونیک
موضوعات
 
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها
قالب وبلاگ